***توجه توجه***
***Attention Please***
درباره پست قبل (تصویر بزرگترین نقاشی جهان با استفاده از یک ایده واقعا خلاقانه!! ) باید بگم که MaryBlogger مثل بعضی از سایت ها و وبلاگ ها برای خالی نبودن عریضه به Copy-Paste بسنده نمیکنه!!

... ادامه مطلب
***توجه توجه***
***Attention Please***
درباره پست قبل (تصویر بزرگترین نقاشی جهان با استفاده از یک ایده واقعا خلاقانه!! ) باید بگم که MaryBlogger مثل بعضی از سایت ها و وبلاگ ها برای خالی نبودن عریضه به Copy-Paste بسنده نمیکنه!!

شاید در نگاه اول تصور کنید این پرتره حاصل تلاش کودکی خردسال برای کشیدن نخستین نقاشیهای خود است٬ اما با دانستن داستان پشت آن احتمالآ به تحسین ایده ی جالب و بکر خالق آن خواهید پرداخت.
به ادامه مطلب مراجعه کنید! 

«روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
»
سلام به دوستای گلم! خوبین؟
بعضی وقتا پی می برم که چقدر غیر قابل پیش بینیم!!!
مثل همین الان! تا حالا ١٠٠ بار خواستم نوشته مناسبتی و غیر مناسبتی بذارم ولی به دلایلی این کارو نکردم!! چند دقیقه پیش فقط ۵ تا پیش نویس پاک کردم! 
فک کنم یه کمی سخت می گرفتم! یاد اون روزایی افتادم که Mary Blogger چقدر فعال و به روز بود!
این شد که دوباره تصمیم گرفتم راش بندازم، حتی بهتر از قبل! 
البته قطعا طول میکشه (مخصوصا الان که بازار امتاحانا داغه و استادا در تدریس باسرعت نور رقابت میکنن و...
) ولی انشاالله کم کم درستش میکنم! (توجه دارین قطعا که همین پستم خودش کلی پیشرفت محسوب میشه!
)
همچنان از همه چیز میگم و مینویسم و مطلب می ذارم. البته این بار نوشته های شخصی رو بیشتر میکنم! 
خوش بگذره! تا بعد! 
دوستدار همیشگی شما
مریم.ر
میدونی دلم چی میخواد نزدیک عیدی؟
خرد، پیچوندن کلاسا واسه کوه، «بستنی،بستنی،بستنی...»، عکس، و...
و تقویمایی که پشتشون هیچ وقت قدیمی نمیشن...
------------------------------------------------------------------------
البته سال پیش:
«پیتزا،پیتزا،پیتزا...»
کلی عکس و فیلم از دکتر و عمو و شازده کوچولوی فرفر و زهرا تو کت آقا (
) و ادای معلما و ژستای آرشام و...
چه ٢٧ و ٢٨ اسفندی بود...
خدایا شکرت!

توضیح عکس: ولخرجی آقا!!
تازه تو رو درواسی میخواست ناهار بده من اون وسط دلم به حال جیبش سوخت (!!) به آبمیوه تغییرش دادم!!

(البته اون موقع قرار بود دکتر پیتزا بده و دلمون خوش بود!
)